پنجاه و چهارسال پيش پزشک کمونيست جوان و پرشوري با کشتي کوچکي از انقلابيوني که در پي سرنگوني رژيم باتيستا در کوبا بودند به همراه فيدل کاسترو و يارانش پا به خاک کوبا گذاشت، پنج سال بعد در هشتم ژانويه 1959 ارتش انقلابي همراه با قيام مردمي هاوانا را آزاد کردند.
تصویر چه گوارا به شمایل عصر ما بدل شده است
با اين حال چه گواراي آرژانتيني نه تنها به اندازه فيدل کاسترو رهبر جنبش کمونيستي 26 جولاي محبوبيت داشت بلکه شيوه و منش او پس از پيروزي که همان زندگي ساده چريکي و مشي انقلابي را دنبال مي کرد وي را به چهره اي محبوب بدل ساخت، چهره اي که با عکسي از کوردوا عکاس انقلاب کوبا و مرگ اسطوره اي ش بدل به شمايل قرن ما شد.
ارنستو چه گوارا مردی که حماسه آفرید
در چهاردهم جون سال نزده بیست وهشت، افق آسمان شهر " روساریو " کشور ارجانتین شاهد گشودن چشمان کودکی بود بنام ارنستو رافائل گوارا دلاسرنا .
چه گوارا کودکی بود زیرک و سرشار از استعداد که بعد از اتمام دورهء ابتدائی و متوسط در سال نزده چهل و شش شامل دانشگاه بونس آیرش شده و در سال نزده پنجاه وسه از رشته طب، به دریافت دیپلوم نایل آمد. وی در ماه فبروری تا اگست سال نزده پنجاه ودو با دوست خود بنام البرتو گرانادو به کشور های امریکای لاتین سفر کرد. وی در جریان سفر با زندگی واقعی مردم کشور های لاتین آشنا شد و با مشاهده ی زندگی مردمانی مختلف که در تحت سلطهء کشورها و ،حکومات دیکتاتور، به فقر، تنگدستی، بی عدالتی، ظلم و استبداد اربابان زور و زر، گیر مانده و بیچاره شده بودند ، سخت تکان خورد و آتشی از عدالت خواهی در درونش مشتعل و او را دگرگون ساخت. درست بعد از همین سفر بود که اولین کتاب خود را از مشاهدات سفرش در کشور های امریکای لاتین به رشته ی تحریر در آورد که از همین کتاب فلمی بنام"خاطرات سفر با موتر سایکل" نیز تهیه شده است.
پدر ارنستو: ارنستو عاشق شده بود، عاشق دختری اهل کوردوبا. من و مادر ارنستو خیال می کردیم همین روزها ارنستو با آن دختر طناز و دوست داشتنی ازدواج خواهد کرد اما..."
اما ارنستو دختر را رها می کند و سفرش ماجراجویانه اش را به آمریکای لاتین آغاز می کند.خاطرات سفر با موتور سیکلت خاطرات سفر ارنستو و دوستش آلبرتو گرانادا است.آن دو بدون هراس از مرگ سفری را آغاز می کنند که با مشقت های بسیاری همراه است.آنها مجبورند برای تامین مخارج سفر توالت کشتی را بشورند و یا به کارهای اجباری تن دهند. هر چند گاهی دست به شرارت می زنند و با به فرار می گذارند. زیباترین قسمت این خاطرات سفر به ماچوپیچو در پروست. دیدار با باقیمانده تمدن اینکاها که اکنون در فهرست جهانی میراث فرهنگی به ثبت رسیده است. ارنستو در این باره مینویسد:بسیاری از توریست هایی که برای دیدن پرو می آیند یکسره به کاسکو سفر می کنند،آنها هیچ شناختی از مردم محروم پرو ندارند. برای به دست آوردن درک درستی از این کشور باید با مردم محروم این کشور مانوس شد و آنها را نزدیک دید.
چهره ای که از چه گوارا در این کتاب ترسیم شده چهره ای کاملا مجزا از اسطوره کمونیستی اوست.او در کنار محرومان قرار می گیرد با آنها همدردی می کند، بی هیچ ترسی در کنار جذامیان به بازی مشغول می شود و گاهی اوقات با شرارت هایش به مردم خسارت وارد میکند و از آنجا فرارمیکند.خاطرات سفر با موتورسیکلت را نشر اجتماع به ترجمه رضا برزگر به چاپ رسانده است این کتاب با قیمت 1500 تومان در سال 1383 و با 3هزار تیراژ به چاپ رسیده است.
خاطرات سفر با موتورسیکلت فیلم هم شده،والتر سالز کارگردان برزیلی این کتاب را به فیلمی خوش ساخت از سینمای آمریکای جنوبی بدل کرده است.
ماچوپيچو، شهر گمشده اينكاها

با شعری از میگل بارنت، شاعر کوبائی،”چه“ تو با تمامی گفته ها آشنا هستی:
کوره راه های کوهستان سیرا،
تنگی نفس از علف تازه،
محراب ،
امواج شامگاهان،
میوه ها را می شناسی
و حیوانا ت اهلی را.
نه اینکه بخواهم
به جای تفنگ قلمی به تو بدهم،
زیرا که، تو خود شاعری
هليدا ، آليدا ، كاميلو ، سليا و ارنستيو ، عزيزان من !
اگر ناچاريد كه اين نامه را بخوانيد علتش اين است كه من ديگر در بين شما نخواهم بود .آن موقع شما مرا سخت به خاطر مي آوريد و كوچكترها كه اصلاً مرا به ياد نخواهند داشت . پدر شما مردي بود كه كارها و افكارش با يكديگر هماهنگ بود و شكي نيست كه او نسبت به اعتقادات خود وفادار بود ه .
دوست دارم انقلابي هاي خوبي از كار درآييد ، تا مي توانيد مالعه كنيد تا با روشهاو فنوني كه شما را بر طبيعت مسلط مي كنند ، كاملاً آشنا شويد . فراموش نكنيد كه انقلاب مهمترين چيز است و ما هر كدام به تنهايي ارزش نداريم .
مهمتر از همه ، هميشه اين توانايي را داشته باشيد كه هرگونه ظلمي را كه در جايي از اين دنيا نسبت به كسي رواداشته مي شود عميقاً برسي كنيد . اين زيبا ترين خصلت يك فرد انقلابي است .
به اميد ديدار هاي هرچه بيشتر با شما بچه هاي كوچك من !
مي بوسمتان و در آغوشتان مي گيرم
پدر

بیا بگذریم از راههای بی نقشه
" ارنستو چگوارا"
***
VIVA EL CHE 
مزدك علی نظری- برای واژه بازی، سوژه خوبی انتخاب نكردهای جوانك سر به زیر. دارد كم كم صبح میشود و تو هنوز خطی ننوشتهای؛ كاغذ زیاد سیاه كردهای اما دریغ از آنچه كه باید بنویسی. برای نوشتن از آن مرد باید به اتاقی دربسته پناه برد تا كسی خیره شدنهای طولانیات را در پیچ و تاب دود سیگار نبیند؛ سریدن اشك از گوشه چشمها را، خلسه نوشتن و هی نوشتن و خالی نشدن را، این حال كلافه و احوال آشفته را...
مثل آن نیم شب گزنده لاتین که او دلپیچه داشت، تو هم امشب اسیر درد هستی. دوست داری بروی پای پنجره، رو به این خانه های تاریک، این شهر خاموش و همان کاری را بکنی که او از لب پنجره روی میوه های خشک شده میزبانش کرد! کاش می شد این ها را نوشت، هرچند که می دانی اگر می شد هم نمی نوشتی. آخر از این سیاهتر هم مگر رنگی هست؟
یكی از رفقا جایی نوشته بود كه عشق به او سینه به سینه و نسل به نسل منتقل میشود. اما توضیح نداده بود كه كدام سینه و كدام نسل؟ از آن سینهها كه مالامال نفرت، تمام آمالش را مشت كرد و بر خصم كوبید، به این سینهها كه حالا سنگینی همان مشت نفسش را به شماره انداخته؟ از آن نسل سراپا تصمیم و اراده، به این نسل كه گردنش شماره انداختهاند تا نقش خرک نمایش شان را بازی کند؟ نه، باور نمیكنم. باور نمیكنم «چه» من، همان «چه» آنها باشد. باور نمیكنم، تو هم باور نكن رفیق موافق.
گاهی وقتها فكر میكنم چه خوب كه «چه» هم پیر نشد؛ انگار همیشه «چریك مرده» بهتر از «چریك پیر» است. اینطوری دیگر نیازی نیست كه عوض آن یونیفرم زیتونی خوشرنگ همیشگی، اتوكشیده و كروات بسته سر میز مذاكره با دشمنت بنشینی. انگار خودش میدانست كه رفت، از در پشتی بیرون زد و رفت و به افسانهها پیوست. درست مثل آقا معلم كه حالا روی یك ورقه فلزی زنگ زده بالای گور محقرش تعبیر كردهاند: «صمد با موجهای سركش ارس به دریا پیوست...»
همین است كه هنوز وقتی رهگذران سن و سالدار به صاحب تیشرتی كه عكس او رویش نقش شده بر میخورند، میایستند و نگاه میكنند. به چشمهای خیرهشان كه نگاه كنی، تو گویی دنیایی خیال و تصویرهای كهنه و رؤیاهای تعبیرناشده روی سرشان آوار كرده باشند. انگار همین یادآوری كوچك كافیست تا «روز»شان را فراموش كنند و به «دیروز» پرتاب شوند. گاهی بیهوا سر صحبت را باز میكنند و جمله قصاری میپرانند اما اغلب واژه كم میآورند، با انگشت سبابه اشاره میكنند و ته دلشان معلوم نیست كه چه غوغایی ست.
یكی که اتفاقاً از همقطاران است، مناسبت را در مییابد. چروكهای صورتش را با خنده تلخی خطخطیتر میبینی. میگوید: «آخرش نفهمیدیم كجا رفت كه رفت...»
میگویی: «اسناد سی ساله سیا كه از طبقه محرمانه بیرون آمد، مكان دفنش را اعلام كردند.»
میگوید: «آن را كه میدانم. «شور»ش را میگویم.»
دلت نمیآید جوابش را بدهی. دلت نمیآید چهره پیرمرد را چركتر كنی. چروك نه، كه چرك؛ چرك و خون مرده.
گفته «ژان پل سارتر» را به خاطر میآوری كه او را «كاملترین انسان دوران»شان میداند. همان سارتر نامدار كه با همه بزرگیاش، زیر بارش باران میایستاد و روزنامههای چپ میفروخت. پتک را مخفی میكنی و به سر پیرمرد روزنامهچی چركتاب نمیكوبی كه: «آن شور را هم تو كشتی، تو با آن سكوتهایت!»
بله، او با آن سكوتهایش. او با آن تن دادن به بردهداری شبه مقدس نوین و ریختن آب به آسیابی كه حاصلش مسخ شدن ما «امروزیها» شد. حالا تو هی شماره نسل من را به رخ بكش؛ «سوم» یا چندم. اما من باز میگویم: «نسل امروز»، ما نسل امروز!
... با تمام كینهها، بیایید امروز را كه سالروز تولد اوست، از چیزهای بهتری حرف بزنیم؛ هی تو، از خاطرات شخصیات بگو. یك امروز را میتوانی هر چی میخواهی بگویی، پس بگو. بگو كه چطور وقتی در اشتیاق نوشتن میسوختی، همین روز و همین سوژه كه امروز اشكت را درآورده، گشاینده شد. بگو كه با نوشتن از او آغاز كردهای و در زمانهای كه یاد كردن از او قدغن بود، از او نوشتی. خوب هم نوشتی.
همین ذهن زیبا و همین شهامت حالا فرومرده بود که دست های تو را به سلاحی تازه آشنا کرد؛ قدرت قلم و رگبار واژه واژه ها. همان سلاحی که همیشه در کوله سربازی «چه» پیدا می شد. یک بار شلیک کرد: «همیشه این قابلیت را در خود حفظ كن كه نسبت به هر گونه بیعدالتی بر هر كس و در هر گوشه از عالم، حساس باشی.»
بپرسم رفیق؟ بپرسم که چرا جای آن بوی سرب، حالا کلماتت بوی گل وسنبل به خود گرفته، آنهم از نوع جعلی پلاستیکی؟
نه، بهتر است كه سكوت كنی و خاطرات را برای خودت نگه داری. از او نوشتن دیگر قدغن نیست، اما به هر حال سخت است. اگر پرشور نباشی، اگر با عشق ننویسی، مردم میفهمند و پس میزنند. آن وقت داستان مكرر اما انگار هنوز بكر زندگیاش را كه بنویسی، وقتی به اكتبر سرخ 67 میرسی، چطور میخواهی مجلس مرگش را نقل كنی و كسی دشنامت ندهد؟
برای آن كه ملتی كه حتی در زمان حیات «ال چه» او را اسطوره میدانستند و افسانهای برابر گلولهها لقب داده بودند، مرگ «چه» معنا ندارد. مثل «امیلیانو زاپاتا» منتظرش هستند تا كدام روز كه سوار بر توسنی، دوباره از كوههای «سیه رامائیسترا» پایین بیاید و مثل رعد بغرد، مثل برق ببرد...
مردم، مجلسخوان عاشق میخواهند كه گرچه هق هق سنگدلترین سنگدل جمع را دربیاورد اما ظهور ققنوسوار او را هم وعده دهد. بعد از او هرگز مردی یا زنی زاده نشد كه به راه او قدم بگذارد و مثل «فرمانده چه»، عالمی فرمانبر بالقوهاش باشند. همین ماجرا، عوام را جریتر میكند تا بر سر ادعای سوداییشان پافشاری كنند. كسی چه میداند، شاید آنها راست میگویند. شاید اگر نه او كه اگر كس دیگری با عقایدی شبیه او ظهور كند، دوباره آتشی این هیمهها را در بگیرد.
نقد «آریل دورفمن» را قبول داری كه به «برداشتهای سطحی و ناقص از آرمانهای او» خرده میگیرد؛ میخواهد متقاعدمان كند كه به محبوبیت امروز «چه» دل نبندیم و مینویسد: «چیزی كه این پارادوكس را بغرنجتر میكند، پرستش چه توسط بشریتی است كه اكثریت آن به تمامی باورهای او پشت كرده.»
اما چه كسی جز «چه» میتواند این گله بیشبان را خداوندی كند؟
همین چند روز پیش بود كه یكی میگفت: «چه زنده است، من كه فكر میكنم جایی در جنگلهای ویتنام هنوز در جنگ با آمریكاییهاست!»
انكار نكردی، لبخند زدی. تأیید تو از سر حیا نبود، این موضوع تعارفبردار كه نیست. قبول داری كه هنوز آن كهنه چریك، فراغت از پوتینهای سنگین سربازی را به خطر كردن زیر تیرباران «دشمن مردم» ترجیح نمیدهد. «چه» هنوز در جنگ با خصم است؛ او در اعماق قلمرو قبایل شورشی آفریقا، در التهاب كشدار سرزمینهای عرب، در ارتفاعات افغانستان و پاکستان، در مكزیك، فیلیپین و خلاصه در هر جا كه لازم باشد حاضر است و در هر سرزمینی به نامی و با چهرهای تازه قد علم میكند.
شانههای آفتاب سوختهاش را میبینی كه در میانه كارزار به خاك میغلتد و دوباره بر میخیزد؛ این بار مصممتر، سختجانتر ...
و هر بار كه به دنبال ردپایی از او میگردی و به عكسهای این اسطوره كاریزماتیك نگاه میكنی، از خودت میپرسی چند نفر دیگر در گوشه گوشه این دنیای درن دشت با الهام از روح بلند «چه گوارا» نقشه ساختن دنیایی برابر، بهتر، را در ذهن ترسیم میكنند؟ چند پوتین دیگر واكس میخورد؟ چند قلم دیگر تیز میشود؟ چند...؟
اکتبر سرخ فرارسید، آسمان باز رنگ خون گرفت

آروین حق نظریان/ ریودوژانیرو- چاپ عکس هایی از آخرین لحظات زندگی «ارنستو چه گوارا» در روزنامه های آرژانتینی؛ سروصداهای بسیاری را برانگیخت.
این عکس ها همراه با اطلاعاتی ناگفته، اولین بار ماه فوریه گذشته در روزنامه «clarin» منتشر شدند و بعد هم در هفته نامه ای به نام «noticias» که البته با مطلبی از «Pacho O'Donnell» همراه بود. اودانل نویسنده و روزنامه نگاری است که کتاب معروفی درباره زندگی چه نوشته است. عکس ها و اطلاعات موردنظر، توسط شخص ناشناسی برای او پست شده. کسی که اودانل درباره اش می گوید: «می توانم حدس بزنم چه کسی این ها را فرستاده، ولی نمی توانم بازگو کنم. هنوز در منطقه La Higuera ]محل شهادت چه در بولیوی[ مردم از بیان کردن حوادث مربوط به مرگ چه گوارا می ترسند.» (نقل از روزنامه ای برزیلی)
گفته می شود عکس ها توسط خلبان هلیکوپتری که جسد چه را به پایه های آن بسته و انتقال دادند، گرفته شده است.
البته این عکس ها پیش تر در کتاب کم توجهی به قلم«Federico Arana Serrudo» (رئیس کل حفاظت اطلاعات بولیوی) اندکی پس از قتل فرمانده چه، چاپ شده بود. کتابی که در دفاع از حرکت وحشیانه ارتش بولیوی به همراهی عوامل سیا، در قتل اسیران زخمی (چه گوارا و دو چریک دیگر) نوشته شده بود. به همین دلیل کمتر کسی توجهی به این کتاب کرده بود.
به هرحال، اودانل معتقد است این عکس ها نشان می دهند چه گوارا پیش از مرگ درد زیادی را متحمل شده بوده است. همچنین این ادعا که او طی درگیری کشته شده، رد می شود. اودانل که مصاحبه های بسیاری با افراد مختلفی که چه را می شناختند (حتی دایه ای که در کودکی از او نگهداری می کرده) داشته، اعتقاد دارد: «نگه داشتن این عکس ها و ترس از انتشارشان، نشان از ترس دولتمردان از نفوذ چه در میان مردم و علاقه ای وصف ناشدنیست که با گذشت سال ها نه تنها از آن کاسته نشده، بلکه بیشتر و شدیدتر هم شده است. حاکمان و زورگویان از مرده او هم می ترسند...»
با این وجود، بحث تازه در خود آرژانتین (محل تولد چه) بازتاب زیادی نداشت؛ حکام این کشور اجازه پرداختن به این شخصیت بزرگ را نمی دهند و «نه تنها در کتاب های درسی بلکه اصلاً در کتاب های تاریخ کشور هم اشاره چندانی به او نشده است و از چه به عنوان یک قهرمان ملی یاد نمی شود...» این حرف های «eladio Gonzales» مدیر اولین موزه تاریخ چه گوارا در بوینس آیرس است.
اما در بولیوی قضیه فرق می کند؛ evo morales ، رئیس جمهور چپ این کشور جلوی تصویب قانون ارزش دادن به کسانی که در کشته شدن چه گوارا دست داشتند و پرداخت جایزه به این افراد را گرفت. این قانون در زمان حکومت رئیس جمهور پیشین eduardo Rodriguez شکل گرفت اما مورالس جلوی اجرای آن را گرفت.
هر ساله بولیوی و مشخصا مدرسه ای که جسد چه پس از شهادت، چند ساعتی در آن نگهداری شد، شاهد حظور علاقه مندان بسیاری از سرارسر دنیاست که برای نشان دادن عشق خود به این بزرگ مرد امریکای لاتین به لا هیگورا می آیند. همان جایی که مزدوران دست های چه را بریدند، جسدش را بعد از انتقال سوزاندند و تا 30 سال هیچکس خبر نداشت بقایای او و دو هم رزمش زیر باند فرودگاهی دفن شده.
و حالا باز اکتبر سرخ فرا رسیده و بسیاری از مردم آزادی خواه دنیا، هم صدا با استخوان های متبرک چه گوارا، آوازخوانان، رویای برقراری صلح و ارامش را در سر می پرورانند.
امروز در جنوب قاره آمریکا، غوغایی برپاست...
زندگی ارنستو چه گوارا
از: آندره شئر
برگردان: خ. طهوری
دکتر جوانی که در روز 7 ژوئیه 1953 در ایستگاه راه آهن بوئنوس آیرس با والدین خود وداع می کرد، نمی دانست که این یک وداعی همیشگی با میهن خود خواهد بود. مادر وی «سلیا» و پدرش «ارنستو» نیر امیدوار بودند که فرزندشان که تازه سه ماه پیش آخرین امتحان دانشگاهی خود را پشت سر گزاده بود، پس از این سفر کمی آرام خواهد گرفت و یک مطب پزشکی خواهد گشود. آخرین سفرش را که وی یکسال پیش با یک موتورسیکلت زهوار دررفته به همراهی دوستش «آلبرتو» که از شیلی، پرو، بولیوی، و سرانجام ونزوئلا می گذشت، توانست تنها بکمک عمویش که پول بلیط هواپیما از کاراکاس به بوئنوس آیرس را پرداخت، به پایان برد.
نه ارنستوی جوان و نه والدین وی میتوانستند تصور کنند که چند روز پس از این سفر یعنی در روز 26 زوئیه 1953 یک وکیل جوان کوبائی به نام فیدل کاسترو با 160 همرزم خود به دو سرباز خانه در سانتیاگو دِ کوبا حمله خواهند کرد و بدین صورت چراغ سبز برای سقوط رژیم دیکتاتورمنفور «باتیستا» را روشن خواهند ساخت. ولی آنها حتا اگر می دانستند، نمی توانستند تصور کنند که این اقدام بنحوی برای آنها مفهومی خواهد داشت. این سفر برای ارنستو دارای دلایل سیاسی عمیقی نبود، حتا با اینکه حکومت «خوان دومینگو پرون» پس از مرگ همسرش «اویتا» که هنوز در آرژانتین مورد احترام مردم است، رفته رفته اشکال نامطلوبی به خود می گرفت. ارنستو آنطور که بعدها در نامه ای نوشت، می گریخت از « هرآنچه که مخل من بود».
ارنستو گوارا که دو هفته پیش 25 مین سالگرد تولد خود را پشت سر گزارده بود در این سفر توسط رفیقش کارلوس «کالیکا» همراهی می شد. مقصد آنها کاراکاس بود، جائیکه دوست و همراه موتور سوار چه، «آلبرتو گرانادو» در سال گذشته در یک بیمارستان جذامین بکار اشتغال داشت. ولی در آغاز، راه آنها به پایتخت بولیوی، لاپاز افتاد زیرا که سفر با قطار برای این جوانان که همیشه از نظر مالی در مضیقه بودند از هرطریق دیگری مناسبتر بود. یک چنین سفری امروز دیگر مقدور نیست زیرا که خصوصی سازی خطوط راهآهن آرژانتین در اوائل دهه 90 قرن گذشته به راکد نمودن بخش وسیعی از خطوط انجامید و مناطق بزرگی از آرژانتین را از ترافیک راه آهن محروم ساخت و شهرکها و دهاتی را که از قبل راهآهن امکان وجود داشت به مناطق اشباح بدل کرد.
ارنستو و «کالیکا» هنگامیکه به «لاپاز» رسیدند، آنرا شهری پرجوش و خروش یافتند. در سال قبل جنبش ناسیونالیستی انقلابی (MNR) به رهبری «ویکتور پازاستنسورو» بقدرت رسیده بود و برخی رفرمها را به اجرا گزارده بود که در ابتدا ارنستو را بوجد آورد. ایجاد میلیشیا برای دفاع از انقلاب، رفرم ارضی و ملی کردن منابع قلع مورد تائید کامل وی بود. وی در نامهای به دوست دختر خود «Tita infante» نوشت:« دولت مورد حمایت خلق مسلح است و لذا ممکن نیست که توسط یک حمله نظامی از خارج سرنگون شود. این دولت تنها میتواند در اثر تنشهای درونی خود بزانو درآید.» ولی وی بزودی تضادهای درونی و نیم بند بودن روندها را دریافت. یکبار هنگامیکه با وزیر مسئول مسائل سرخپوستان، « نوفلو شافلس » قرار ملاقات داشت و منتظر بود تا به نزد وی خوانده شود، وحشتزده دیده بود که چگونه سرخپوستان حاضر در سالن توسط یک کارمند وزارتخانه با داروی ضد آفت مورد سمپاشی قرار گرفتند. ارنستو در نامهای نوشت:« افرادی که بر سر قدرتند، سرخپوستان را با «د ـ د ـ ت» سمپاشی میکنند تا بطور موقت آنها را از ساس و شپش آزاد سازند ولی هیچ اقدامی برای حل مشکل اساسی، یعنی جلوگیری از توسعه و رشد حشرات انجام نمیدهند.»
آن دو چند هفته بعد به سفر خود ادامه دادند و با دور زدن جنگلهای برزیل ابتدا به پرو و سپس از لیما با اتوبوس به «گوایاکیل» در اکوادر رفتند. در این شهر چند جوان آرژانتینی به آنها پیوستند و سرانجام ارنستو را متقاعد کردند که بهتر است که بجای ونزوئلا به گواتمالا مسافرت کنند. در این کشور به رهبری رئیس جمهور «Jacob Arbenz» رفرمهائی در دست اجرا قرار گرفته بود که از بسیاری لحاظ به روند تکامل در بولیوی شباهت داشت و حتا رادیکالتر بود.
عملاً کشور گواتمالا سالهای مدیدی بزرگترین کنسرن آمریکائی تولید میوه بود(United Fruit Company). پلانتاژهای میوه، پست و راهآهن از آن این کنسرن بود و تنها بندر دریای کارائیب در کنترل این کنسرن قرار داشت. در سال 1936 این کنسرن که بزبان کوچه «هشت پا» نام گرفته بود بزرگترین زمیندار گواتمالا شد. یونایتد فروت کمپانی مورد پشتیبانی کامل دیکتاتور وقت «Jorge Ubico» قرار داشت که اجازه واردات بدون گمرک کلیه لوازم و مصالح ساختمانی را به این کنسرن اعطا کرده بود و تنها مقدار ناچیزی عوارض گمرگی برای صدور موز از آن دریافت میکرد و در اذای آن پشتیبانی کامل ایالات متحده آمریکا از وی تضمین شده بود.
ولی جانشین لیبرال و چپگرای وی «آربنز» اینطور نبود. وی مایل بود که بکمک قانون شرایط کار بهتری فراهم سازد، حداقل مزد را تثبیت کند و سیستم خدمات اجتماعی را پایهریزی کند. این اقدامات برای یونایتد فروت کمپانی «کمونیسم» نام داشت و لذا به وزارت خارجه ایالات متحده آمریکا شکایت برد و خواهان اجرای یک کودتا در گواتمالا شد. درست هنگامیکه «آربنز» شبکه حمل و نقل دولتی را در مقابل انحصار «هشتپا» برپا ساخت و با اجرای رفرم ارضی بهکار تقسیم سرزمینهای بزرگ مابین دهقانان کوچک پرداخت، سازمان سیا اولین مامورین خود را به این کشور آمریکای مرکزی گسیل داشت.
ارنستو ششماه قبل از کودتا وارد گواتمالا شد. در این کشور وی از طرف دوستان خود بخاطر لهجه آرژانتینیاش «چه» نام گرفت. «چه» اسم خطابی است که چه در گذشته و چه حال در آرژانتین متداول بوده است و میتوان آنرا تقریباً بمعنی «هی آقا!» ترجمه کرد. «چه» شاهد بود که چگونه سازمان سیا با ساز و کار تبلیغاتی حساب شده زمینه را برای سرنگونی یک حکومت دمکراتیک آماده میسازد.

یک اطاق تاریک ِ تاریکِ تاریک... هیچ روزنه نوری نیست به جز نور مختصر چراغی که شعله های دود سیگار را آشکار می کند. دور یک میز گرد، سه نفر نشسته اند. هر کدام مشغول صحبت از چیزی هستند. هر گاه کسی حرف می زند دو نفر دیگر او را نگاه می کنند.
نفر اول با سری بی مو و سبیل بلند، با صدایی گیرا مشغول صحبت است. او ولادمیر لنین نام دارد. رهبر انقلاب سوسیالیستی روسیه. هر از چند گاهی چیزی می گوید، مشتش را روی میز می کوبد و چشمهای ریزش را ریز تر می کند. طوری حرف می زند که انگار برای جماعت زیادی مشغول صحبت است. صحبت هایش که تمام می شود نوشیدنی اش را سر می کشد. شاید منتظر است تا کسی برایش هورا بکشد!
نفر دوم با ریش انبوه و موهای جو گندمی اش صحبت را آغاز می کند. نام او کارل مارکس است. آرام صحبت می کند و صحبت کردنش نشان از آن دارد که در عمرش بسیار بیش از آنچه که صحبت کرده باشد فکر کرده است. چشمهای گشاد و گود افتاده مارکس پس از پایان صحبت هایش به سقف دوخته می شود و آنگاه که به روی میز برمی گردد چیزی برای گفتن ندارد.
نفر سوم با صورتی زرد رنگ و چاق (آنچنان که میان مردم آسیای شرقی متداول است) دهانش به حرف زدن باز می شود. نام او مائو است. مردی چینی در حالیکه مدام دستش را در حالت عمود بر زمین بالا و پایین می برد کلمات را از دهان به بیرون پرتاب می کند. هر گاه که می خواهد تاثیر کلامش بیشتر شود دستش را بیشتر تکان می دهد. مائو تکان کوچکی به دستش می دهد و این نشان پایان حرفهایش است...
چند لحظه ای سکوت حکمفرما می شود و ناگهان در میان ظلمات، مردی از گوشه اطاق سرفه کوتاهی می کند. آنگاه جرقه ای در تاریکی می درخشد و آتش کبریت زبانه می کشد. مردی با ریش بلند و کلاهی بر سر آن گوشه نشسته است و سیگار برگش را روشن می کند. بلند می شود و به سمت جمع سه نفره فیلسوفان راه می افتد. نزدیک که می رسد، می ایستد. می گوید: شنیدم آنچه گفتید. حالا می روم به سوی میدان عمل...
لنین با نگاهی مشکوک او را از نظر گذراند، مائو با دستش فنجان نوشیدنی را کمی تکان داد و مارکس بعد از اینکه نگاهی کوتاه به سقف انداخت گفت: کی هستی؟... اسمت را به ما بگو!
مرد ریش و کلاه دار پکی به سیگار برگ زد و گفت: چه گوارا!... ارنستو چه گوارا!
***
کودکی در خیابان های کوبا، جوانی در خیابان های بولیوی، مردی در کوچه پس کوچه های آرژانتین، پیرمردی در روی صندلی چوبی جلوی در یک کافه در کنگو، در گواتمالا، در شیلی... بر تن آنها لباس هایی است با عکس چه گوارا. زمانی خود ((چه)) بود و می جنگید و حالا عکسش یادگار آن روزگار است تا هر کس با دیدن آن، یادِ روح بزرگ و افکار انقلابی ((چه)) را در خاطرش زنده کند.
***
کلاس درس تمام شده بود و چه گوارا کاغذ و خودکارش را جمع می کرد. دیگر چیزی به پایان دوره دکترا باقی نمانده بود، اما او از سوی یکی از دوستانش پیشنهاد جالبی دریافت کرده بود. مسافرتی یک ساله به کشور های آمریکای جنوبی، حرکت به سوی کوردوبا، استراحت در کنار سواحل رود آلازوف...
برای این سفر چه گوارا می بایست یکسال از دانشگاه مرخصی می گرفت.
چه گوارا و رفیقش سفر یکساله شان را با یک موتور سیکلت 500 سی سی آغاز کردند. چه گوارا فقر و بدبختی مردم آمریکای جنوبی را می دید و مسبب همه آنها را امپریالیسم آمریکا می دانست. ((چه)) آمریکای جنوبی را به صورت ملتی واحد تجسم می کرد و برای آزادی این ملت می کوشید...
پس از پایان تحصیلات پزشکی، چه گوارا دوباره مشغول سفر در نقاط مختلف آمریکای جنوبی شد.
کوبا، کشوری که مردم آن فقیر و بد بخت اند این روزها تبعیدی های زیادی را از خاک خود به بیرون می فرستد. دو برادر که یکی از آنها ریش بلندی دارد و ابهت از سر و رویش نمایان است از خاک کوبا به مکزیکو سیتی تبعید شده اند. رائول و فیدل کاسترو که ذهنشان را اندیشه های سوسیالیستی پر کرده است مشغول ساماندهی نیروهای چریکی برای انجام یک کودتا در کوبا هستند. برای همراهی با این دو برادر هیچ کس مناسب تر از چه گوارا نیست. سه انقلابی سوسیالیست در کنار هم جمع می شوند.
***
- بخوابید روی زمین!... بخوابید روی زمین!
فیدل در حالیکه با تمام توان فریاد می کشید سینه خیز به سمت عقب بر می گشت. ساحل باتلاقی بود و لباسها آغشته به گل و لای شده بود. فیدل دوباره فریاد زد: برگردید عقب، بخوابید روی زمین!!
چه گوارا پزشک گروه هشتاد نفره ای محسوب می شد که اینک بیش از پانزده نفر از آنها باقی نمانده بود. سربازی که درست جلوی ((چه)) سینه خیز می رفت، سرش را کمی بالا آورد تا فاصله باقی مانده را تخمین بزند. ناگهان صفیر گلوله ای از بالای سر چه گوارا گذشت و در مغز چریک کوبایی جا گرفت. چه گوارا بسته ادوات پزشکی را به زمین انداخت و اسلحه سرباز کشته شده را برداشت. او حالا دیگر نه یک پزشک، بلکه یک چریک انقلابی بود...
فیدل کاسترو و چه گوارا شکست خورده بودند. باید بر می خواستند و از نو تلاش می کردند. فیدل و ((چه)) سعی در جمع آوری سلاح و نیروهای محلی داشتند. ترویج افکار سوسیالیستی توسط روشنفکران باعث جذب نیروی مناسبی برای براندازی حکومت باتیستا در کوبا شده بود.
باید حمله کرد و کوبا را نجات داد... نیروهای تحت فرماندهی چه گوارا با انهدام یک قطار نظامی موفق به تصرف سانتا کلارا شدند و سربازان فیدل کاسترو چندی بعد هاوانا را تصرف کردند. باتیستا به مانند هر دیکتاتور دیگر گریخت. دولت سوسیالیستی کوبا به رهبری فیدل کاسترو تشکیل شد.
کوبا آزاد شد... حالا صدای گیتار از هر گوشه بر می خواست و نوید شادی می داد. صدای پیانوی کهنه دوباره طنین انداز می شد و سیاه پوستی که کلاه به سر داشت مهارتش را در نواختن نشان می داد. گاهی هم لبخند می زد و دندان های سفیدش نمایان می شد. کافه ها رونق گرفت. مردی عینکی در حالیکه سیگار برگ کلفتی به دست داشت با آهنگ زیبای ترومپت روی صندلی اش تکان می خورد. در خیابان ها عکس ((چه)) روی دیوار بود... اکنون بهتر از هر زمان دیگری می توان رقصید... فیدل برای مردم دست تکان می دهد... اما ((چه)) کجاست؟
... اندیشه های انقلابی چه گوارا پایان نیافته است. او اینک عازم کنگو می شد تا در حمایت از پاتریس لومومبا به شورش های انقلابیون کنگو کمک کند. اندیشه های سوسسیالیستی ((چه)) تطبیق کاملی با اندیشه های پاتریس لومومبا داشت. لومومبا تحت تاثیر اندیشه های مائو و مارکس به ایجاد حکومت سوسیالیستی می اندیشید و انقلاب اکتبر در روسیه تلنگری بزرگ بود.
زندگی چه گوارا سپس به سفر کردن در کشور های جهان گذشت. سپس به کوبا باز گشت، اما او که دست راست فیدل کاسترو محسوب می شد خود را از نظر ها پنهان می کرد. شاید آماده رفتن به جای دیگری بود. شاید اندیشه ای دوباره برای جنگهای چریکی و مبارزات انقلابی داشت. سپس ((چه)) که اینک سن را از مرز چهل گذرانده بود عازم بولیوی شد، در حالیکه این بار نه یک چریک ناشناخته بلکه رهبری بزرگ و کاملاً تحت نظر سازمان سیا بود...
نیروهای چه گوارا در نبرد های کوهستانی در بولیوی به پیروزی هایی دست یافتند، اما حضور فعال نیروهای آمریکایی مانع بزرگی برای یک انقلاب سوسیالیستی به شمار می آمد. اوضاع خیلی خوب پیش نمی رفت و ((چه)) اصلاً راضی نبود. شاید می توانست در کوبا بماند و راحت به سیگار برگش پک بزند. اما او یک انقلابی بود.
عاقبت روزی رسید که نظامیان دولت بولیوی محل اقامت چه گوارا را شناسایی و محاصره کردند. نبرد دوباره ای آغاز شد. این بار چه گوارا خود را به شکست نزدیک می دید. گلوله ای به پایش خورد و در حالیکه توان راه رفتن نداشت خود را تسلیم کرد...
ساعتی بعد چه گوارا دست بسته در انتظار اعدام بود. سربازان به خط شدند. ((چه)) دلش می خواست سیگار بکشد. اما نمی توانست. نگاهی به جیب پیراهن طوسی رنگش کرد که تهِ سیگار برگی از آن بیرون زده بود. سربازی جلو آمد و چشم چه گوارا را با دستمالی سیاه بست. سربازان آماده شلیک بودند...
ناگهان ((چه)) با تمام وجود فریاد زد: شلیک کنید ترسو ها! شلیک کنید!... شما یک مرد را می کشید!!
صدای گلوله ها در سالن اعدام پیچید...
***
همه در کافه مشغول رقص اند. صدای موزیک قطع نمی شود. دامن سرخ و چین دار دختری بالا و پایین می پرد و کفش های مرد سیاه پوست که سبیل پر پشتی دارد برق می زند. پیرمردی نوشیدنی اش را سر می کشد و مرد چاقی در ترومپت می دمد. رقص و پایکوبی ادامه دارد.
پسرکی در گوشه کافه نشسته است و تماشا می کند. عکس چه گوارا هم روی لباس پسرک انگار که مشغول تماشاست...
***
از میان تاریکی های اطاق صدای پایی به گوش می رسد و نور آتش سیگار برگ از میان تاریکی دیده می شود . چه گوارا پیش می آید و در نزدیکی جمع سه نفره می ایستد. لنین، مارکس و مائو بلند می شوند و برای انقلابی سوسیالیست دست می زنند... زنده باد چه! زنده باد چه!... زنده باد چه!!...
امتداد یک افسانه (متن کامل)
مزدك علی نظری- برای واژه بازی، سوژه خوبی انتخاب نكردهای جوانك سر به زیر. دارد كم كم صبح میشود و تو هنوز خطی ننوشتهای؛ كاغذ زیاد سیاه كردهای اما دریغ از آنچه كه باید بنویسی. برای نوشتن از آن مرد باید به اتاقی دربسته پناه برد تا كسی خیره شدنهای طولانیات را در پیچ و تاب دود سیگار نبیند؛ سریدن اشك از گوشه چشمها را، خلسه نوشتن و هی نوشتن و خالی نشدن را، این حال كلافه و احوال آشفته را...
مثل آن نیم شب گزنده لاتین که او دلپیچه داشت، تو هم امشب اسیر درد هستی. دوست داری بروی پای پنجره، رو به این خانه های تاریک، این شهر خاموش و همان کاری را بکنی که او از لب پنجره روی میوه های خشک شده میزبانش کرد! کاش می شد این ها را نوشت، هرچند که می دانی اگر می شد هم نمی نوشتی. آخر از این سیاهتر هم مگر رنگی هست؟
یكی از رفقا جایی نوشته بود كه عشق به او سینه به سینه و نسل به نسل منتقل میشود. اما توضیح نداده بود كه كدام سینه و كدام نسل؟ از آن سینهها كه مالامال نفرت، تمام آمالش را مشت كرد و بر خصم كوبید، به این سینهها كه حالا سنگینی همان مشت نفسش را به شماره انداخته؟ از آن نسل سراپا تصمیم و اراده، به این نسل كه گردنش شماره انداختهاند تا نقش خرک نمایش شان را بازی کند؟ نه، باور نمیكنم. باور نمیكنم «چه» من، همان «چه» آنها باشد. باور نمیكنم، تو هم باور نكن رفیق موافق.
گاهی وقتها فكر میكنم چه خوب كه «چه» هم پیر نشد؛ انگار همیشه «چریك مرده» بهتر از «چریك پیر» است. اینطوری دیگر نیازی نیست كه عوض آن یونیفرم زیتونی خوشرنگ همیشگی، اتوكشیده و كروات بسته سر میز مذاكره با دشمنت بنشینی. انگار خودش میدانست كه رفت، از در پشتی بیرون زد و رفت و به افسانهها پیوست. درست مثل آقا معلم كه حالا روی یك ورقه فلزی زنگ زده بالای گور محقرش تعبیر كردهاند: «صمد با موجهای سركش ارس به دریا پیوست...»
همین است كه هنوز وقتی رهگذران سن و سالدار به صاحب تیشرتی كه عكس او رویش نقش شده بر میخورند، میایستند و نگاه میكنند. به چشمهای خیرهشان كه نگاه كنی، تو گویی دنیایی خیال و تصویرهای كهنه و رؤیاهای تعبیرناشده روی سرشان آوار كرده باشند. انگار همین یادآوری كوچك كافیست تا «روز»شان را فراموش كنند و به «دیروز» پرتاب شوند. گاهی بیهوا سر صحبت را باز میكنند و جمله قصاری میپرانند اما اغلب واژه كم میآورند، با انگشت سبابه اشاره میكنند و ته دلشان معلوم نیست كه چه غوغایی ست.
یكی که اتفاقاً از همقطاران است، مناسبت را در مییابد. چروكهای صورتش را با خنده تلخی خطخطیتر میبینی. میگوید: «آخرش نفهمیدیم كجا رفت كه رفت...»
میگویی: «اسناد سی ساله سیا كه از طبقه محرمانه بیرون آمد، مكان دفنش را اعلام كردند.»
میگوید: «آن را كه میدانم. «شور»ش را میگویم.»
دلت نمیآید جوابش را بدهی. دلت نمیآید چهره پیرمرد را چركتر كنی. چروك نه، كه چرك؛ چرك و خون مرده.
گفته «ژان پل سارتر» را به خاطر میآوری كه او را «كاملترین انسان دوران»شان میداند. همان سارتر نامدار كه با همه بزرگیاش، زیر بارش باران میایستاد و روزنامههای چپ میفروخت. پتک را مخفی میكنی و به سر پیرمرد روزنامهچی چركتاب نمیكوبی كه: «آن شور را هم تو كشتی، تو با آن سكوتهایت!»
بله، او با آن سكوتهایش. او با آن تن دادن به بردهداری شبه مقدس نوین و ریختن آب به آسیابی كه حاصلش مسخ شدن ما «امروزیها» شد. حالا تو هی شماره نسل من را به رخ بكش؛ «سوم» یا چندم. اما من باز میگویم: «نسل امروز»، ما نسل امروز!
... با تمام كینهها، بیایید امروز را كه سالروز تولد اوست، از چیزهای بهتری حرف بزنیم؛ هی تو، از خاطرات شخصیات بگو. یك امروز را میتوانی هر چی میخواهی بگویی، پس بگو. بگو كه چطور وقتی در اشتیاق نوشتن میسوختی، همین روز و همین سوژه كه امروز اشكت را درآورده، گشاینده شد. بگو كه با نوشتن از او آغاز كردهای و در زمانهای كه یاد كردن از او قدغن بود، از او نوشتی. خوب هم نوشتی.
همین ذهن زیبا و همین شهامت حالا فرومرده بود که دست های تو را به سلاحی تازه آشنا کرد؛ قدرت قلم و رگبار واژه واژه ها. همان سلاحی که همیشه در کوله سربازی «چه» پیدا می شد. یک بار شلیک کرد: «همیشه این قابلیت را در خود حفظ كن كه نسبت به هر گونه بیعدالتی بر هر كس و در هر گوشه از عالم، حساس باشی.»
بپرسم رفیق؟ بپرسم که چرا جای آن بوی سرب، حالا کلماتت بوی گل وسنبل به خود گرفته، آنهم از نوع جعلی پلاستیکی؟
نه، بهتر است كه سكوت كنی و خاطرات را برای خودت نگه داری. از او نوشتن دیگر قدغن نیست، اما به هر حال سخت است. اگر پرشور نباشی، اگر با عشق ننویسی، مردم میفهمند و پس میزنند. آن وقت داستان مكرر اما انگار هنوز بكر زندگیاش را كه بنویسی، وقتی به اكتبر سرخ 67 میرسی، چطور میخواهی مجلس مرگش را نقل كنی و كسی دشنامت ندهد؟
برای آن كه ملتی كه حتی در زمان حیات «ال چه» او را اسطوره میدانستند و افسانهای برابر گلولهها لقب داده بودند، مرگ «چه» معنا ندارد. مثل «امیلیانو زاپاتا» منتظرش هستند تا كدام روز كه سوار بر توسنی، دوباره از كوههای «سیه رامائیسترا» پایین بیاید و مثل رعد بغرد، مثل برق ببرد...
مردم، مجلسخوان عاشق میخواهند كه گرچه هق هق سنگدلترین سنگدل جمع را دربیاورد اما ظهور ققنوسوار او را هم وعده دهد. بعد از او هرگز مردی یا زنی زاده نشد كه به راه او قدم بگذارد و مثل «فرمانده چه»، عالمی فرمانبر بالقوهاش باشند. همین ماجرا، عوام را جریتر میكند تا بر سر ادعای سوداییشان پافشاری كنند. كسی چه میداند، شاید آنها راست میگویند. شاید اگر نه او كه اگر كس دیگری با عقایدی شبیه او ظهور كند، دوباره آتشی این هیمهها را در بگیرد.
نقد «آریل دورفمن» را قبول داری كه به «برداشتهای سطحی و ناقص از آرمانهای او» خرده میگیرد؛ میخواهد متقاعدمان كند كه به محبوبیت امروز «چه» دل نبندیم و مینویسد: «چیزی كه این پارادوكس را بغرنجتر میكند، پرستش چه توسط بشریتی است كه اكثریت آن به تمامی باورهای او پشت كرده.»
اما چه كسی جز «چه» میتواند این گله بیشبان را خداوندی كند؟
همین چند روز پیش بود كه یكی میگفت: «چه زنده است، من كه فكر میكنم جایی در جنگلهای ویتنام هنوز در جنگ با آمریكاییهاست!»
انكار نكردی، لبخند زدی. تأیید تو از سر حیا نبود، این موضوع تعارفبردار كه نیست. قبول داری كه هنوز آن كهنه چریك، فراغت از پوتینهای سنگین سربازی را به خطر كردن زیر تیرباران «دشمن مردم» ترجیح نمیدهد. «چه» هنوز در جنگ با خصم است؛ او در اعماق قلمرو قبایل شورشی آفریقا، در التهاب كشدار سرزمینهای عرب، در ارتفاعات افغانستان و پاکستان، در مكزیك، فیلیپین و خلاصه در هر جا كه لازم باشد حاضر است و در هر سرزمینی به نامی و با چهرهای تازه قد علم میكند.
شانههای آفتاب سوختهاش را میبینی كه در میانه كارزار به خاك میغلتد و دوباره بر میخیزد؛ این بار مصممتر، سختجانتر ...
و هر بار كه به دنبال ردپایی از او میگردی و به عكسهای این اسطوره كاریزماتیك نگاه میكنی، از خودت میپرسی چند نفر دیگر در گوشه گوشه این دنیای درن دشت با الهام از روح بلند «چه گوارا» نقشه ساختن دنیایی برابر، بهتر، را در ذهن ترسیم میكنند؟ چند پوتین دیگر واكس میخورد؟ چند قلم دیگر تیز میشود؟ چند...؟